معرفی کتاب

معرفی رمان سقوط نوشته آلبر کامو

رمان سقوط نوشته آلبر کامو

معرفی رمان سقوط نوشته آلبر کامو: رمان سقوط اثر نویسنده مشهور فرانسوی آلبر کامو، داستان زندگی شخصی به اسم ژان باتیست کلمانس را روایت می کند. کتاب سقوط را می توان شاهکار ادبی آلبر کامو دانست. ژان باتیست یک وکیل موفق بوده و اینک خود را یک «قاضی توبه کار» می خواند و در حال اعتراف کردن زندگی اش برای یک غریبه است.

رمان سقوط (The Fall) با وجود اینه که نسبت به رمان های دیگر کوتاه است، به خوبی می تواند معنای عمیقش را منتقل کند و مفاهیم مد نظر خودش را بیان کند. در طول خواندن این رمان، دقت نظر و تلاشی که کامو در خلق این اثر به کار برده است، به خوبی حس می شود.

در ادامه این مطلب در وب سایت سراج بوک؛ قصد داریم تا به معرفی این رمان زیبا، نویسنده خوش آوازه آن و خواندن بخشی از این کتاب بپردازیم.

 

معرفی رمان سقوط اثر آلبر کامو

«ژان باتیست کلمانس»، وکیلی مشهور و موفق است که در پاریس زندگی می کند. اتفاقاتی که در زندگی اش برای او اتفاق افتاده اند؛ او را از بهشت پاریس به جهنم آمستردام کشیده است و او هم اکنون در پست ترین نقطه زندگی خود به سر می برد. در تمام طول کتاب، در کافه ای در شهر آمستردام؛ ژان در حال تعریف زندگی خود برای مردی است که در روبرویش نشسته است.

در واقع مخاطب اصلی ژان شما هستید. او در این مونولوگ، مانند متهمان؛ درباره تک تک اتفاقاتی، اتفاقات و حوادثی که او را به این نقطه رسانده توضیح می دهد. ژان باتیست کلمانس، برای خود محاکمه ای برپاکرده که در آن خودش را بازخواست و مؤاخذه می کند.

نقطه عطف داستان، آنجاست که ژان می گوید همه این اتفاقات از یک شب شروع شد. او می گوید که «شبی از کنار رودخانه رد می شود و دیدم که زنی به کناره پل می رود. من بی اهمیت از کنار آن زن رد شدم و چند ثانیه بعد، صدای برخورد چیزی به آب را شنیدم. وقتی برگشتم دیدم که آن زن خود را در رودخانه انداخته است. اگر آن شب به آن زن اهمیت می دادم و او را نجان می دادم؛ این اتفاقات برایم نمی افتاد!»

او آمستردام را تبعیدگاه می داند و از آن بیزار است. از خنده های مردمش می ترسد و هر چیزی در این تبعیدگاه، برایش زجرآور است.

کامو به خوبی توانسته در رمان سقوط، نقاب انسان های امروزی را کنار بزند. وقتی ژان باتیست، زندگی اش را مرور می کند؛ خواننده را یاد همه کار هایی می اندازد که در گذشته انجام داده و برایش اهمیت قائل نشده است. کامو با این رمان فلسفی نشان داد که به خوبی بر روانشناسی و فلسفه مسلط است و فهم عمیقی از درونیات انسان امروزی دارد.

 

معرفی آلبر کامو

آلبر کامو (Albert Camus) فیلسوف و نویسنده فرانسوی – الجزایری در 7 نوامبر 1913 در الجزایر چشم به جهان گشود. او تحصیلات خود را در دانشگاه الجزایر ادامه داد و به فوتبال علاقه زیادی داشت و پیش از مصدوم شدن در یکی از رقابت ها؛ دروازه بان تیم دانشگاه بود.

او پس از ترک فوتبال به ادبیات و فلسفه رو آورد. او تا 47 سالگی رمان ها، نمایشنامه ها و متاب های فلسفی زیبایی را از خود منتشر کرد. وی در 44 سالگی و در سال 1957 برنده جایزه نوبل ادبیات شد. وی در 47 سالگی و در سال 1960، به همراه ناشر خود «میشل گالیمار» در یک سانحه رانندگی، کشته شد.

اگر چه او هرگز این موضوع را قبول نکرد اما نام او با فلسفه پوچی و اگزیستانسیالیسم پیوند خورده است. اگزیستانسیالیست ها کسانی هستند که باور دارند زندگی بی معناست مگر اینکه خود فرد به آن معنا دهد. این به ان معنی است که فرد خود را در زندگی می پذیرد و تصمیم می گرد که به آن معنا و ماهیت دهد. برخلاف تصوری که اکثریت از آن این نویسنده ی بزرگ دارند، آثار کامو به طور مطلق به موضوع پوچی و نا امیدی نمی پردازد و طبق گفته خود او به زیبایی هم وفادارند.

آثار برجسته و زیبای آلبر کامو عبارت اند از:

 

بخشی از کتاب سقوط نوشته آلبر کامو

در مورد من… خوب، خودتان قضاوت کنید. با این اندام، شانه‌ها و این چهره ‌ای که اغلب می‌گویند وحشی است، بیشتر شبیه یک بازیکن راگبی هستم، این‌طور نیست؟ اما اگر با توجه به شیوه‌ی گفتار در مورد من داوری کنید، باید تا اندازه‌ ای ظرافت و لطافت مرا نیز قبول کنید. شتری که از پشمش پالتوی من بافته شده، بی شک گال داشته است؛ برعکس، ناخن‌ های من کوتاهند. با آن که فرد باتجربه ‌ای هستم، اما احتیاط نمی‌کنم و به شما اعتماد می کنم. در آخر این که هرچند رفتار شایسته و زیبایی کلام دارم اما در زیدیک همواره مشتری میکده‌های ملوانان هستم. خوب دیگر دنبال حرفه‌ام نگردید. حرفه من مثل خود انسان، دو رو دارد، همین. پیش از این به شما گفته‌ام که من یک قاضی نادمم. تنها یک مسئله ساده در مورد من وجود دارد، این که اموالی ندارم. بله، ثروتمند بودم، نه! ثروتم را با کسی تقسیم نکرده ام. می پرسید این موضوع چه چیزی را اثبات می‌کند؟ خوب این که من هم یک صدوقی بودم… اوه!  صدای سوت کشتی های بندر را می شنوید؟ امشب، روی خلیج زويدرزه را مه می‌پوشاند.

می ‌خواهید بروید؟ ببخشید اگر سرتان را درد آوردم. با اجازه شما، صورت حساب را من می ‌پردازم. شما در منزل من مهمان هستید، در مکزیکوسیتی، واقعا از این که، در این میکده پذیرای شما بودم، خوش وقتم. مسلما فردا شب نیز، مثل شب های دیگر، این جا هستم، و با کمال تشکر دعوت شما را می ‌پذیرم. مسیرتان… خوب… اگر اشکالی ندارد من خود تا بندر همراهتان می آیم، این طور راحت‌تر است. از راه بندر، همین که محله یهودی نشینان را دور بزنید، خیابان‌های زیبایی را می‌بینید که در آن قطارهایی با باری از گل، با موسیقی رعدآسایی رژه می‌روند. هتل شما در یکی از این خیابان ها به نام دامراک است. اول شما، خواهش می کنم. من در محله یهودی نشین زندگی می‌کنم، محله ما را، پیش از این که برادران هیتلری مان در این محل جا خوش کنند، به این نام می‌شناختند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *