معرفی کتاب

معرفی کتاب ملت عشق اثر الیف شافاک

معرفی کتاب ملت عشق

معرفی کتاب ملت عشق: در این مقاله از سایت کتاب سراج میخواهیم درباره یکی از رمان های ادبی ترکی بی نظیر مربوط به دو دهه اخیر را معرفی کنیم. کتاب چهل قاعده عشق که به نام ملت عشق نیز شناخته شده است؛ یکی از پرفروش ترین کتاب های تاریخ ترکیه می باشد. این کتاب اثر نویسنده فرانسوی متولد ترکیه، الیف شافاک (الف شفق) است که اثری برگرفته از ارتباط عرفانی میان شمس تبریزی و مولانا است که به صورت دو داستان در هم تنیده و موازی روایت شده است. در کل کتاب ملت عشق در حول موضوع عشق و نقش و اهمیت آن در دنیای امروزی نسبت به گذشته است و نویسنده چنان مطالب این کتاب را گسترش داده است که پس از خواندن آن زندگی رنگ و بویی عرفانی و زاییده شده از عشق می گیرد. اینکه چگونه قطعه سنگی کوچک برکه ای راکد را به تلاطم و جنب و جوش می اندازد. این کتاب در سال 2010 به صورت همزمان به دو زبان ترکی و انگلیسی منتشر شد و تاکنون بیش از 500 بار در ترکیه تجدید چاپ شده.

در ادامه این مقاله به معرفی کتاب ملت عشق اثر خانم الیف شافاک خواهیم پرداخت.

معرفی کتاب ملت عشق اثر الیف شافاک

رمان ادبی زیبای ملت عشق درباره احوالات و ارتباط شمس تبریزی و مولوی و بخش هایی از کتاب نیز از زبان این دو شخصیت روایت شده و داستان و راویت از زوایای بسیار زیادی نوشته شده است.
الیف شافاک در این کتاب دو داستان و در حقیقت، زندگی دو شخصیت بزرگ در دوره های زمانی مختلف را به صورت موازی با هم پیش برده است. دوره زمانی اول در سال های 639 تا 645 هجری قمری و در حول و حوش زمان مولانا و شمس تبریزی است و دوره دوم و موازی نیز در سال 2008 و درباره زندگی زنی 40 ساله است که به تازگی شغل ویراستاری کتاب را بر عهده گرفته. همانطور که در نام انگلیسی این کتاب آمده میتوان متوجه شد که این اثر درباره چهل قاعده عشق از شمس تبریزی است و کتاب در محور آن می چرخد.
این کتاب شامل پنج بخش اصلی خاک، آب، هوا، آتش و خلاء است که دو داستان را در خود جای داده است. این کتاب بیش از 15 راوی مختلف دارد و در اصل دو رمان است که به طور موازی به هم دیگر جلو می روند و به گونه ای به همدیگر ارتباط دارند. یکی در قرن بیست و یکم میلادی در آمریکا و دیگری در قرن سیزدهم میلادی در قونیه اتفاق می افتد. ملت عشق داستان زندگی زنی در غرب است که با عرفان شرقی آشنا می شود.

معرفی الیف شافاک

الیف شافاک نویسنده فمینیست و فعال حقوق زنان ترکیه ای در سال 1971 در استراسبورگ فرانسه به دنیا آمد. در ترکیه بزرگ شد و پس از اتمام تحصیلات خود در آنکارا، سال ها به تدریس در دانشگاه های مختلف جهان پرداخت و هم اکنون نیز در دانشگاه آکسفورد تدریس می کند. این نویسنده تا به حال 16 کتاب به زبان های ترکی و انگلیسی نوشته که ده تای آنها رمان های زیبا و بعضا ادبی و بسیار خواندنی هستند. کتاب های او به 49 زبان در دنیا ترجمه شده و موفق به دریافت جوایز زیادی شده اند. از مجموعه کتاب های زیبای الیف شافاک می توان به این آثار اشاره کرد.
• دختری که اسمش را دوست نداشت
• آیینه های شهر
• شرم
سه دختر حوا
• شهری بر لبه آسمان
• محرم
• ناپاکزاده استانبول
الیف شافاک (یا به عبارتی الف شفق) کتاب های غیر داستانی زیبایی مانند «فکر نکن تنهایی» دارد که از آثار بسیار زیبا و دوست داشتنی این نویسنده است.

بخش هایی از کتاب ملت عشق

اولین جملات مقدمه کتاب

سنگی را اگر به رودخانه‌ای بیندازی، چندان تأثیری ندارد. سطح آب اندکی می‌شکافد و کمی موج برمی‌دارد. صدای نامحسوس «تاپ» می‌آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج‌هایش گم می‌شود. همین و بس.
اما اگر همان سنگ را به برکه‌ای بیندازی… تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق‌تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب‌های راکد را به تلاطم درمی‌آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه‌ای پدیدار می‌شود؛ حلقه جوانه می‌دهد، جوانه شکوفه می‌دهد، باز می‌شود و باز می‌شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه‌ها که نمی‌کند. در تمام سطح آب پخش می‌شود و در لحظه‌ای می‌بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره‌ها دایره‌ها را می‌زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.
رودخانه به بی‌نظمی و جوش و خروش آب عادت دارد. دنبال بهانه‌ای برای خروشیدن می‌گردد، سریع زندگی می‌کند، زود به خروش می‌آید. سنگی را که انداخته‌ای به درونش می‌کشد؛ از آنِ خودش می‌کند، هضمش می‌کند و بعد هم به آسانی فراموشش می‌کند. هر چه باشد بی‌نظمی جزء طبیعتش است؛ حالا یک سنگ بیش‌تر یا یکی کم‌تر.

بخشی از کتاب

تمام زندگی الای بیچاره خلاصه شده بود در راحتی شوهر و بچه‌هایش. نه علمش را داشت و نه تجربه‌اش را تا به تنهایی سرنوشتش را تغییر دهد. هیچ‌گاه نمی توانست خطر کند. همیشه محتاط بود، حتی برای عوض کردن مارک قهوه‌ای که می‌خورد بایست مدت‌های طولانی فکر می‌کرد. از بس خجالتی و سر بزیر و ترسو بود؛ شاید بشود گفت آخر بی‌عرضگی بود. درست به همین دلایل آشکار بود که هیچ کس، حتی خودش هم نفهمید که چطور الا روبینشتاین بعد بیست سال آزگار زندگی زناشویی یک روز صبح از دادگاه، تقاضای طلاق کرد و خودش را از شر تاهل آزاد کرد و تک و تنها به سفری رفت با پایانی نامعلوم؛ اما حتما دلیلی داشت: عشق.
الا به شکلی غیر‌منتظره عاشق شد، عاشق مردی که اصلا فکرش را هم نمی‌کرد و به هیچ وجه انتظارش را نداشت. آن دو نه در یک شهر زندگی می‌کردند و نه حتی در یک قاره. حتی اگر هزاران کیلومتر فاصله میانشان را در نظر نگیریم، شخصیت هایشان هم خیلی با هم فرق می‌کرد، انگار یکی شب بود، دیگری روز. طرز زندگیشان هم زمین تا آسمان فرق داشت. بینشان پرتگاهی عمیق بود. این که دو نفر که در وضعیت عادی به سختی می‌توانستند یکدیگر را تحمل کنند، این طور در آتش عشق بسوزند، پدیده‌ای غیرمنتظره بود؛ اما پیش آمد و چنان سریع پیش آمد که الا حتی نفهمید چه بر سرش آمد تا بتواند از خودش محافظت کند! عشق یک‌باره از غیب مثل تکه سنگی در برکه راکد زندگی الا افتاد و او را لرزاند، تکان داد و زندگی‌اش را زیر و زبر کرد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *